تبليغاتX
زیرا...
افتادن برگ در مکان و زمان سببی دارد

اعتراف میکنم به این که...

اما امروز که یک شنبه نیست! اصلا گیرم یک شنبه باشد، ما که رسم بر اعتراف نداریم. ما رسم بر خیلی چیزها نداریم. خوب یا بد مهم نیست. مهم این است که ما رسم نداریم!

البته بگویم این که ما رسم بر اعتراف نداریم در رسم ما در اصل برای این بوده که آبرویمان حفظ شود اما جدیدا رسم شده که حتی پیش خودمان هم اعتراف نکنیم.

آخر اعتراف نیازمند به نتیجه رسیدن است. به نتیجه رسیدن نیازمند فکر کردن است. فکر کردن نیازمند شک کردن است و شک کردن مطلوب دل مشکوک نیست.

راستی مگر مشکوک بودن بد است؟ من شکاک میشوم و تو مشکوک. بعد که من به تو شک کردم به تو فکر میکنم و بعد که فکر کردم به نتیجه می رسم. وه! چه خوب. در نهایت تو را میشناسم.

ناراحت شدی؟ ... چرا؟

 من که نگفتم تو بد هستی. فقط خواستم تو را بشناسم. من که نگفتم دوستت ندارم فقط خواستم با عقل به تو برسم.

نگرانی؟ ... چرا؟

خوب اگر من شک نکنم که تو را نمیشناسم.

نشناسم چه میشود؟

آگاه نمی شوم. لطف و جفایت را تشخیص نمیدهم.

خب تشخیص ندهم؟

آخر تو را قبول کرده ام. نفست را حق دانستم. پس حق دارم که یقین را بخواهم.

اگر یقین مطالبه کنم از من رو بر میگردانی؟!

صبر کن... من به تو شک کردم.زیرا به این که از آگاهی من نگرانی شک کردم.زیرا به این که مرا عاقل نمیخواهی شک کردم.زیرا به این که میخواهی چیزی را که تو میگویی اعتراف کنم شک کردم.

اصلا من میخواهم اعتراف کنم که شک کردم. اعتراف کنم که ...

اما ما که رسم نداریم!

راستی در رسوم ما رسمی هست که من در آن حقم را مطالبه کنم؟

88/4/26

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 22:10  توسط او | 

عزیزمن، آرزوی آمدن و درد دوریت چه رایج شده است! البته نمیدانم خودش است یا ادعایش!

روز میلادت نمیخواهم تلخ باشم و تلخ بگویم. اما من بی گناهم، زیرا ذائقه مان هم عین آرزو و دردمان، ذائقه ی رایج، و تلخی است.

عزیزم، ما و غیر ما همه درد مند دوریت هستیم.

قصه چیست؟ اشتباه کجاست؟ کدام یک درد و درمان را گم کرده ایم؟ کدام یک طبیبمان را درست یافته ایم؟

نقضش آنجاست که هر دو انتظار تشویق و تکریم داریم از طی طریقی که در آن هستیم!

عزیز من در زلالی کدام اشک که مرحم بغض فرو خورده است باید تردید کرد؟

دل به کدام ریسه ی آویخته در روز میلادت گره بزنیم؟

عزیزم، ما و غیر ما، تو را داد ستان جوری که به هم میرانیم میدانیم.

من فتنه ی آخر زمان را ضربت فرو آمده بر فرق طفل 12 ساله میدانم و غیر من (که چه دردیست غیر من خواندنش) فتنه ی آخر زمان را ...

برایت گفتم از دردِ "غیرِ من" خواندن؟

درد است.

درد بزرگی است.

درد بد بزرگی است که عزیزت را که تا دیروز یک دل می پنداشتی اینقدر غریبه و غیر دریابی.

درد است که...

بگذریم.

عزیزِ من، عزیزِ ما، منتظرت هستیم. زیرا به آمدنت امید داریم و به امید زنده ایم. ما خوبیم. هنوز خوبیم اما زود بیا.

روز میلادت مبارک عزیز زهرا

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 مرداد1388ساعت 20:37  توسط او | 
آقای احمدی نژاد،آقای موسوی خیلی شاد نباشید!

هلهله و شادی طرفدارانتان خیلی لبریز از شوقتان نکند.

خیلی به طرفداری حامیانتان که یکی روبان تک رنگ و دیگری روبان سه رنگ به دست می بندند مباهات نکنید.

مست رقابت نشوید و دل خوش ندارید و پشتتان به پشت خیلی ها گرم نشود.

اگر خیلی مرد میدان هستید یک لحظه از دویدن بایستید دکمه توقف را فشار دهید و از بیرون به این صحنه ی افول نگاه کنید.

ببینید شما نقش قابیل را بازی میکنید یا همراهانتان نقش اهالی جهنم آن مینی مال معروف را.

همان مینی مالی که در آن جهنمیان را به بهشت راه دادند و در عرض مدت کوتاهی بهشت به جهنم تبدیل شد.

در کشمکش و رقابت کریه سیاسی از مقدسات مردم خرج نکنید.

که اگر آن رنگ سبز و صاحب عصر که اینقدر از آن دم میزنید برای شما و برخی هم کیشانتان حرمت داشت منشتان منش انسانهای تسلیم و مسلمان بود.

آقای احمدی نژاد،آقای موسوی خیلی شاد نباشید!

زیرا روزگاری قدرت را در دست میگیرید که حرمت دیگران را لگد مال کردن خصیصه ی چندان بالقوه ای نیست!

به خاک می کشند تا پا بر دیگران گذاشته و به بالا رسند.

یکی از شما چیز برگر و دیگری سیب زمینی خوانده میشود آن هم با انبساط خاطر و دلی سبک شده!

آقای احمدی نژاد،آقای موسوی خیلی شاد نباشید!

زیرا برای خیلی ها مسئله این نیست که تو را می خواهند، مسئله این است که دیگری را نمیخواهند.

زیرا از فارغ التحصیل فقه و حقوق پیامک تمسخر شما را دریافت میکنم.

شاد نباشید زیرا همه ی گردش های ۲ بامداد از سر ارادت به شما و تبلیغ شما نیست.

آقای احمدی نژاد،آقای موسوی خیلی شاد نباشید!

زیرا به بهانه ی صداقت و کار و آباد کردن در حال تخریب باقی مانده ویرانه ی اخلاقی هستید که شاید دیگر رنگ روزهایی که شاکله ای موجه داشت را به خود نبیند.

از دیدن حلقه های مردم که میدان به میدان در حال بحث و دفاع از شما هستند خیلی شاد نباشید چرا که این حرارت نتیجه ی تمام آن شکایتهای ریزی است که در اتوبوس و تاکسی و بقالی و صفهای طولانی ... جویده میشد و حالا فرصتی برای بروز پیدا کرده.

آقای احمدی نژاد، آقای موسوی

شاد باشید یا نباشید، آگاه باشید یا نباشید، رئیس جمهور باشید یا نباشید،

در قبال همین مردم مسئولید؛ بابت گذشته، حال و آینده

 راستی این را هم بگویم؛ بابت هر کدام از این هم که شاد نبودید بابت این شاد باشید که مردمی صبور داریم که هنوز باور دارند؛ و شما بابت این باور هم مسئولید.

نمیدانم از این شاد می شوید یا نه ولی از این پس به مردم دقیقتر نگاه کنید،چون شاید دیر، ولی کم کم دارند می آموزند که حقی وجود دارد که ستاندنیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 21:45  توسط او | 
نمایشگاه پارسال خیلی دنبال اون کتاب گشتم اما هیچ جا نبود. تو یه غرفه وقتی سوال کردم یه پسرجوون که اون هم مشتری بود گفت که پنج شنبه ها تو فلان ساعت نویسنده کتاب جلسه داره حتما شرکت کنید. اون شکلات رو اون موقع دادن و من نخوردم.

اما خدا معمولا میزبان خوبیه و این طوری نیست که یه جیزی رو یه بار تعارف کنه و شما اگه اون لحظه برندارید، بعدا که هوس کردین تنها چاره اتون این باشه که به شکلاتهای رو میز نگاه کنید و آب دهن قورت بدین.

دو سال بعد دوباره یه جای تعارف کرد و برداشتم. آدرس گرفتم و تو یه عصر گرم بهاری روونه شدم. ۱۰ دقیقه زودتر تو کوچه بودم و دنبال یه در باز میگشتم. شاید دوبار کوچه رو بالا پایین کردم (آخه آدرس فاقد پلاک بود)

آخر به یه خانم میانسال چادری با شال مشکلی رسیدم و رفتم جلو. گفتم شما میدونید منزل ... کجاست؟ اول به صورتم نگاه نکرد. سوال که تموم شد نگاهم کرد و به علامت منفی سرشو تکون داد. گفتم مرسی. اومدم رد بشم که با یه غمی بهم گفت: منم غریبم ... مثل خودت. هیچی نگفتم..

اون روز به اون جلسه نرسیدم چون معلوم شد جلسه جای دیگه برگزار شد و منم بیتاب گرما شدم و نرفتم دنبالش.

الان و امروز صبح که فردای دیروزه از خواب بلند شدم و یاد غم اون خانم افتادم.

به این فکر کردم که غربت همیشه بد نیست. گاهی ما هجرت میکنیم که غریب باشیم و با غربت خوش.

+ نوشته شده در  جمعه 8 خرداد1388ساعت 23:21  توسط او | 
بر حاشیه ی برگ شقایق بنویسید ... گل تاب فشار در و دیوار ندارد

این شعر سرخ را بچه تر که بودم از برادرم شنیدم که در تکیه ای که دوستانش میرفتند شنیده بود.

همان موقع هم خیلی به دلم نشست.

و الان خدا را شاکرم

زیرا دلم با شنیدن نام بانوی آب به گونه ای متفاوت می لرزد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 0:3  توسط او | 
به نام یزدان پاک، بخشایشگر مهربان

زیرا آغاز میگردد.

عنوان = زیرا، زیرا در سیستم دقیق و درست الهی هیچ چیزی بدون علت نیست.

کاش دو کلمه حرف حساب پیشکش مهمانان شود.

گاهی که غم مهمان دلم میشود پس از لختی احساس امنیت میکنم زیرا یادم می آید که باید شکر کرد که او هست.

+ نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت 22:54  توسط او | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
کمتر از ذره نه ی، پست مشو، اوج بگیر تا به جولانگه خورشید رسی رقص کنان

نوشته های پیشین
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
پیوندها
باران مسیحا(دردانه ام)
Arash Mozaffari
بر بال فرشتگان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM